ایمانِ کافر
برای این که بت پرست نباشی، کافی نیست که بت ها را شکسته باشی؛ بایستی خویِ بت پرستی را ترک گفته باشی. نیچه

Monday, February 02, 2009

قاعدتن باید دبستان می‌رفتم، اما در واقع، به دلیل اعتصابات و درگیری‌های هرروزه‌ی کشور، عمومن مدرسه تعطیل بود و من هم به جای دبستان، به دانش‌گاه می‌رفتم!
پدر و مادرم هر دو دانش‌جو بودند و فکر می‌کردند که خیلی انقلابی و روشن‌فکرند! هنوز هم در آلبوم عکس‌های خانواده‌گی، عکس‌های مادرم که به عنوان نماینده‌ی دانش‌جویان دانش‌گاه تهران به مجلس ِ آن زمان رفته و با نخست‌وزیر وقت دیدار کرده، برای من یادآور روزهای پرتب‌وتاب کودکی‌ست، که چندان به راحتی طی نشد.
باری، خاطره‌ی مشخصی که می‌خواهم بازگو کنم، مربوط به دوره‌ی چند روزه‌ی اعتصاب غذای دانش‌جویان در دانش‌‌گاه تهران است که به عنوان تنها کودک حاضر در جمع چند هزار دانش‌جو، تنها کسی بودم که اعتصاب غذا نداشتم! دانش‌جویان در گوشه گوشه‌ی دانش‌گاه پراکنده بودند، اما به طور خاص، اکثر آن‌ها به کافه‌تریای دانشکده‌ی (فکر کنم) ادبیات مرتب سر می‌زدند. همیشه عده‌ای این‌طرف و آن‌طرف خواب بودند، یا دچار بی‌حالی ناشی از اعتصاب غذا بودند. دسته دسته بچه‌ها مشغول بحث‌های داغ ِ رایج ِ آن زمان بودند.
جذاب‌ترین بخش ماجرا البته –برای من-، هر یکی دو ساعتی بود که دانش‌جوها دور ستون‌های کافه‌تریا آرام می‌چرخیدند و با هم سرود می‌خواندند. همه‌گی، سرودهای هم‌دیگر را هم، بلد بودند و می‌خواندند. "سرود کوهستان"، برای همه مقدس بود و کمتر کسی بود که چندتایی از آن سرودها را از بَر نخواند؛ الّا من که تقریبن همه را از بَر بودم؛ و این بهانه‌ای بود که به جمع‌های مختلف دعوت شوم و با گرفتن رشوه‌هایی مانند تی‌تاپ، شکلات و یا نوشابه، برای‌شان سرود درخواستی اجرا کنم و سؤالات فقهی دانش‌جویان درباره‌ی فلان مصرع یا بند ِ بهمان شعر یا سرود را پاسخ دهم.
به دلیل محاصره شدن دانش‌گاه توسط گارد ویژه، کسی نمی‌توانست از دانش‌گاه بیرون برود یا به داخل بیاید، به جز من که به دلیل سنّ ِ کم، کسی برای‌ام مانعی نمی‌تراشید.
اولین روز محاصره‌ی دانش‌گاه، من که حسابی گرسنه بودم، سودای خوردن ساندویچ همبرگر در سر، از پدرم چند تومانی پول گرفتم که در خارج از دانش‌گاه، برای خودم جشن شکم به راه بیندازم. در موقع خروج از در دانش‌گاه، کسی که سربازان گارد "جناب سرهنگ" خطاب‌اش می‌کردند، مرا دید و پرس‌وجو کرد که تنهایی کجا می‌روم و این‌جا چه می‌کنم. پاسخ من، علاوه بر تعجب ایشان، شادمانی کودکانه‌ی من را نیز به همراه داشت: مقرر شد که از غذایی که برای سربازان می‌آوردند، برای من هم بیاورند. و من، بی‌توجه به مجاهدت‌های دانش‌جویان، خیانت پیشه کرده و آن چند روز، هم از پدر پول می‌گرفتم تا خرج مداد رنگی و پاک‌کن و خط‌کش و عکس‌برگردان کنم، و هم همراه جناب سرهنگ و دوستان، هر روز چلوبرگ و باقلی‌پلو با گوشت می‌خوردم!
یک بار هم ته‌سیگار روشن سربازی را از روی زمین برداشتم و به قصد کنج‌کاوی پکی به آن زدم، که جناب سرهنگ دید، و قصد گزارش به خانم معلم‌ام! را داشت. که با کلّی گریه و تمنّای من، و با این قول که هرگز این کار را تکرا نخواهم کرد، بخشوده شدم!
دوستی‌ی ِ من با سربازان و آن جناب سرهنگ، محدود به همان چند روزی شد که دانش‌گاه در محاصره بود، اما خاطره‌ی غذاها و خوراکی‌های خوش‌مزه‌ای که آن سربازان و جناب سرهنگ‌شان برای‌ام می‌آوردند ( یا به دستور جناب سرهنگ برای‌ام می‌خریدند)، تا امروز با من است.
نمی‌دانم هر کدام از آن‌ها الآن در کجای دنیا هستند، اما هنوز کاغذهایی که روی آن‌ها با آن سربازان و فرمانده‌شان اسم‌فامیل بازی کرده‌ام، قسمتی از گنج گران‌بهای بازمانده از دوران کودکی‌ی ِ من است.



لینک در بلاترین


********************************************************

» خانه